تبليغاتX
مونس شبهام -

مونس شبهام

دخترك نجوا كرد: خدايا با من حرف بزن
    مرغ دريايي آواز خواند دخترك نشنيد

 

    سپس دخترك فرياد زد: خدايا با من حرف بزن

 

    رعد در آسمان پيچيد اما دخترك گوش نداد

 

   دخترك نگاهي به اطرافش انداخت و گفت : خدايا بگذار ببينمت

 

   ستاره اي درخشيد اما دخترك توجهي نكرد

 

   دخترك فرياد زد :خدايا به من معجزه اي نشان بده

 

    يك زندگي متولد شد اما دخترك نفهميد

 

    دخترك با نااميدي گريست .

 

    گريان گفت: خدايا با من در ارتباط باش .بگذار بدانم اينجايي

 

     بنابراين خدا پايين آمد و دخترك را لمس كرد

 

          اما دخترك پروانه را كنار زد و رفت

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 14:33 توسط الهام |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

00...آرش...00
آخرین برگ خاطرات من
هر چه می خواهد دل تنگت بگوووووووووو
سهیل تنها
تنها ترین تنها
خشت خشت دل
من و دلتنگیام
عاشقانه
عاشقانه
اسراروحقایق عالم برزخ
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

دی 1385

آبان 1385
مهر 1385




    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS