|
دخترك نجوا كرد: خدايا با من حرف بزن
سپس دخترك فرياد زد: خدايا با من حرف بزن
رعد در آسمان پيچيد اما دخترك گوش نداد
دخترك نگاهي به اطرافش انداخت و گفت : خدايا بگذار ببينمت
ستاره اي درخشيد اما دخترك توجهي نكرد
دخترك فرياد زد :خدايا به من معجزه اي نشان بده
يك زندگي متولد شد اما دخترك نفهميد
دخترك با نااميدي گريست .
گريان گفت: خدايا با من در ارتباط باش .بگذار بدانم اينجايي
بنابراين خدا پايين آمد و دخترك را لمس كرد
اما دخترك پروانه را كنار زد و رفت + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 14:33 توسط الهام |
|
| ||||||